تبليغاتX
تكرار
نزديك به دو سال هست كه ننوشتم. اما اين دو سال چقدر سخت بود. بيماري و در نهايت رفتن بهترين رفيق و ياورم كه عشق صدايش مي زدم ‹‹ پدر ›› در تاريخ 23 بهمن سال 1386 .

پدرم رفت و رفتن هميشه سختيهايي دارد. خصوصا رفتني كه دسترسي به عزيز سفر كرده ات ممكن نيست.

بازپروري روحي براي بازمانده و عادت به بدون عزيز زيستن خيلي سخت و طاقت فرساست.

خيلي خيلي شيرين و لذت بخش ميشه وقتي عزيزت رو در خواب ببيني و چقدر سخت و غم انگيز موقعي كه از خواب بيدار ميشي و اون رو نمي بيني.
پدرم هميشه دوستت دارم و يادت در دلم هميشه زنده است.
+ نوشته شده توسط سيروس در 87/09/13 و ساعت 9:11 قبل از ظهر |
بعد از 10 سال یکی از دوستان و بستگان خوبم رو دیدم . مسافر بود و خیلی از ما دور بود . اگه مسافتی نگاه کنیم خیلی دور ولی گاهی که به یادش می افتادم خیلی نزدیک بود. وقت توی فرودگاه دیدمش یه ذوق زیادی تو دلم داشتم انگار همین دیروز بود که از هم جدا شدیم و خداحافظی کرد و رفت . به قول خودش فکر نمی کرد این همه مدت طول بکشه . توی این مدت اتفاقهای زیادی افتاده بود عده ای از عزیزان از این دنیا رفته بودن و عده ای دیگر به دنیا اومده بودن.
نمی دونم چرا همش یه لحظه بود فقط یه لحظه انگار که این 10 سال همش یه خواب بود.
باز هم نمی دونم چرا برای این یه لحظه عمر همدیگر رو دوست نداریم و عشق نمی ورزیم.
می گن وقت مرگ از انسان می پرسن پشت سرت رو نگاه کن ببین چی می بینی، انوقت ادم تمام زندگی اش رو در یک لحظه جلوی چشمش می بینه فقط یه لحظه آره از تولد تا مرگ به سرعت سرعت میگزره.
خدایا عجب حکایتیست!
+ نوشته شده توسط سيروس در 85/11/28 و ساعت 1:27 قبل از ظهر |
در سال جدید مطلبی ننوشتم به دلایل متعدد از جمله می تونم اشاره کنم به :

۱- نوشتن و روزآمدن نمودن وبلاگ واقعا کار سختی هستش و واقعا دست مریزاد به کسانی که وبلاگشون رو به روز می کنن. خب نمی تونم به حجم بالای کار خودم و گرفتاریم اشاره نکنم ولی به هر حال می دونم اینها همش بهانه بوده.

۲- گاهی هوس نوشتن می کردم و مطالبی به سرعت توی ذهنم و گاهی هم قلبم میگذشت ولی خب درست تو همون مواقع جسمم اونقدر خسته بود که نمی تونستم مجبورش کنم حرفمها رو اینجا به ثبت برسونه .

۳- توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد که خب خیلی هاش تکراری و روزمره بوده ولی خب بعضی هاش هم واقعا روی روحیه و حس و حالم گاهی حتی جانم تاثیرات زیادی داشته از جمله:

۱-۳- مرگ آره مرگ که میخوام توی فرصتی مناسب در موردش بنویسم . این اتفاق ساده و دم دستی و هر روزه و در عین حال حیران کننده و پر رمز و راز. دوباره مرگ یکی از کسانی که میشناختمش ، مرگ دوست و رفیق دوران بچگی و نوجوانی که باز هم اگه حسش بود توی مطلب جداگانه در موردش می نویسم ، چند وقتی هستش که مرگ رو توی نزدیکیم حس می کنم و با مرگ کسایی که میشناختمشان بیشتر حیران میشم. خب مرگ این دوستم خیلی منو حیران و تا مدتی گرفتار خودش کرد.

۲-۳- افزایش مسئولیتهای شغلی ام . در این مورد ترجیح می دم این فضا رو بیشتر از این اشغال و آلوده نکنم و توضیح ندم .

۳-۳- تغییر و جابجایی و خانه به دوشی و داستان تکراری آژانسهای مسکن و اینکه آقا چقدر پول داری و بعد تازه اجازه میدن بشینی روبرو شون و کلی خالی بندی و واقعا متنفرم از حتی تکرارشون و بازگو نمودنشون. خدایا روزی برسون که مستاجرها و موجرها حداقل همدیگر رو آدم حساب کنن البته شاید بیشتر دومی اولی رو.

۴- امشب یعنی بهتر بگم امروز که الان ساعت نزدیک ۴ صبح روز ۲۱ ماه رمضون هستش من حس پیدا کردم که بنویسم . راستش بعد از کمی تلاش در جهت بازسازی روح البته توی همین خونه گوشه حال نشستم . عزیزم خواب بوده و من سعی می کردم بدون سر و صدا گرفتاریهام رو بندهای روحم رو خرابی جانم رو خلاصه حیرانی ام رو با حضرت حق در میون بزارم و خدا وکیلی سعی کردم چیپ بازی در نیارم و یه ذره گدایی چیزهای درست و حسابی رو بکنم.

۵- خوشحالم و شاید همین حس و حال و اعمالم توی امشب باعث شد بتونم کمی بنویسم. راستش یه وقتهایی اذون مسجدمون با من بود و خلاصه روی اون احساسی که داشتم و گاهی از یادم میره ، اون موقعا هر روز اذون نمی گفتم، چون معتقد بودم باید حسش باشه و یه ذره ای سلامت روح و جان هم باشه تا به آدم بچسبه . خب چیکار کنیم اون زمان بچه بودیم ولی حالا بزرگ شدیم و کلی توجیه یاد گرفتیم. بگذریم امشب هر چه بود باعث شد که این صفحه رو به روز کنم. سعی ام اینه که حسم رو زنده کنم تا بتونم گاهی بنویسم و گوشه ای از وجودم رو آروم کنم. یاحق

+ نوشته شده توسط سيروس در 85/07/23 و ساعت 3:46 قبل از ظهر |
اي خدا اي فضل تو حاجت روا
با تو ياد هيچ كس نبود روا
حضرت پر رحمت است و پر كرم
عاشق او هم وجود و هم عدم
كفر و ايمان عاشق آن كبريا
مس و نقره بنده آن كيميا
بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
چشم بند خلق جز اسباب نيست
هر كه لرزد بر سبب ز اصحاب نيست
...
اي كريمي كه كرمهاي جهان
محو گردد پيش ايثارت نهان
از غفوري تو غفران چشم سير
روبهان بر شير از عفو تو چير
بي حدي تو در جمال و در كمال
در كژي ما بي حديم و در ضلال
بي حدي خويش بگمار اي كريم
بر كژي بي حد مشتي لعيم
...
رو نگردانيم از فرمان تو
كفر باشد غفلت از احسان تو
بحر كو آبي به هر جو مي دهد
هر خسي را بر سر رو مي نهد
كم نخواهد گشت دريا زين كرم
از كرم دريا نگردد بيش و كم
آب دريا جمله در فرمان توست
آب و آتش اي خداوند آن توست
...
گرچه بشكستند جامت قوم مست
آن كه مست از تو بود عذريش هست
اي شهنشه مست تخصيص تواند
عفو كن از مست خود اي عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب
آن كند كه نايد از صد خم شراب
چون كه مستم كرده‌اي حدم مزن
شرع مستان را نبيند حد زدن
چون شوم هوشيار آنگاهم بزن
كه نخواهم گشت خود هشيار من
هر كه از جام تو خورد ای ذوالمن
تا ابد رست از هش و از حد زدن
«يا حق - سال نو مبارك»
+ نوشته شده توسط سيروس در 84/12/28 و ساعت 9:2 بعد از ظهر |
1- كمبود وقت بدليل مشغله زياد كاري خصوصاً پايان سال
2- فراواني زياد موضوع براي نوشتن و مشكل در انتخاب موضوع
3- نبود و حس و حال نوشتن زماني كه دو عامل فوق حل شده
4- عدم اطمينان به تأثير گذاري نوشتن و مكتوبات در اين سرزمين با توجه به گذشته
و ...
+ نوشته شده توسط سيروس در 84/12/22 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |

مادر بتها بت نفس شماست                         زانکه آن بت مار و اين بت اژدهاست

آهن و سنگست نفس و بت شرار                  آن شرار از آب می گيرد قرار

سنگ و آهن زاب کی ساکن شود؟                آدمی با اين دو کی ايمن بود؟

بت سياهابه ست در کوزه نهان                      نفس مر آب سيه را چشمه دان

آن بت منحوت چون سيل سياه                      نفس بتگر چشمه يی بر آب راه

صد سبو را بشکند يک پاره سنگ                   و آب چشمه می زهاند بی درنگ

بت شکستن سهل باشد، نيک سهل                 سهل ديدن نفس را جهلست جهل

صورت نفس ار بجويی ای پسر                       قصه دوزخ بخوان با هفت در

هر نفس مکری و در هر مکر زان                   غرقه صد فرعون با فرعونيان

در خدای موسی و موسی گريز                       آب ايمان را ز فرعونی مريز

دست را اندر احد و احمد بزن                      ای برادر واره از بوجهل تن

+ نوشته شده توسط سيروس در 84/10/26 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |
در خصوص بت و بت پرستی زیاد صحبت شده و دلیل ظهور همه پیامبران برچیدن بساط بت و بت پرستی بوده ولی آیا این بساط واقعا جمع شد؟

پرستش و پرستیدن در وجود انسان قرار گرفته و دکتر شریعتی در کتاب جامعه شناسی ادیان از ادیان اولیه ای نام برده که در آن انسانها به پرستیدن روح جنگل، پرنده گان، حیوانات و ... اقدام می کردن. پس از ظهور ادیان مختلف اگه دقت کنیم می بینیم هر پیامبری ضمن تائید پیامبر قبلی در جهت اصلاح امور پیروان دین قبلی بر اومده و به قولی از بازتولید بت پرستی در شکل جدید جلوگیری میکنه. اما پس از مرگ پیامبر پیروان اون پیامبر و خصوصا مبلغان به مرور اقدام به تحریف می کردن و بساط بت پرستی جدیدی رو علم می کردن و اگه می گفتی این بت پرستیه میگفتن این با اون فرق فوکوله!!

قطع ارتباط مستقیم بشر با حق از طریق وحی سبب شد دست مبلغانی که به قول دکتر شریعتی نان دین را می خورن و برای دنیا کار می کنن را باز گذاشت که هر طور که به مذاق خودشان و احیانا حاکمان وقت است دین را تحریف کنن و بساط بت پرستی جدیدی رو احیا کنن. امروزه می بینیم که انواع و اقسام بت پرستی در جهان هستش از مال پرستی تا فکر پرستی و جسم پرستی و  همه و همه در نقطه مقابل توحید قرار داره و در جاهایی صدایی به مخالفت در میاد و در جاهایی دیگه کسی جرات نمیکنه! نه فقط به خاطر  از ترس قدرتمندان بلکه حتی به خاطر ترس از اطرافیان و خانواده و اجتماع و احیانا طرد از اجتماع و خانواده به انواع و اقسام اتهامات و القاب.

توحید آره توحید این لغت به ظاهر ساده واقعا سخت ترین واژه ایه که هر کس ادعای عرفان داشته باشه بایستی اون رو با پوست و گوشتش لمس کنه. توحید یعنی: همه فانی اند و پاینده تویی.

ای خدا ای فضل تو حاجت روا               با تو یاد هیچکس نبود روا.

ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ              چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ.

این همه گفتیم لیک اندر بسیج          بی عنایات خدا هیچیم و هیچ.

دکتر سروش سال ۷۸ می گفت راه صلاح و خوشبختی این کشور انواع اصلاحات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و .. نیست بلکه تنها اصلاحات دینی هستش واقعا امروز بیش از پیش این رو لمس میکنیم.

یه مطلب دیگه هم هست و اون اینه که گاهی بت پرستی رو با قهرمان خواهی اشتباه می گیریم. بعضیها بر خلاف اونچه آقای خاتمی میگفت و می خواست اون رو قهرمان می دونستن و میخواستن و همین حالا هم همین نظر رو دارن. قهرمان از نظر اونها کسی هستش که بی اشتباه و پاک از سرزمین رویایی اومده و میخواد ناجی و منجی اونها بشه. یاد شایعه های سالهای اول دولت آقای خاتمی به خیر که مردم چه شایعه های قهرمانانه ای برای ایشون درست نمی کردن و ما هم با توجه به علاقه و حمایت از ایشون جرات رد اونها رو نداشتیم یا شاید می ترسیدیم از پیروانشون کم بشه! البته قهرمان خواهی با بت پرستی تشابه ها و شاید مرزهای مشترکی هم داره که می تونه قهرمان رو تبدیل به یک بت قابل پرستش کنه تا جایی که بعد از فوتش قبرش تبدیل به عبادتگاه بشه!

موحد و یکتا پرست باشیم . یاحق

+ نوشته شده توسط سيروس در 84/10/11 و ساعت 2:27 بعد از ظهر |
امروز کمی بهترم. آره امروز درونم آرومتره. امروز بارون رو دیدم و برگای خشک زیر پاهام رو حس کردم. امروز چه اتفاقی در درونم افتاده ؟ بنظرم مال دیشب و بی خوابیه. آره دیشب چند برگی از کتابی معنوی و پر معنای مثنوی و معنوی رو خوندم. واقعا زنده می کنه این کتاب هرچی روح مرده ست رو. با خودم میگم کار هر شبم باشه که چند برگ رو بخونم . چندین بار این کار رو شروع کردم و بازم نمی دونم چرا قطع شده؟! ولی خب خوبیش اینه که الان چند باره دفتر اول رو دوباره دارم می خونم و باور کردنی نیست هر بار مطلب جدیدی داره. فوق العاده اس. دوست دارم توی اون دنیا یا هر جایی که بعد از این می ریم چند نفر رو ببینم و پای حرفهاشون بشینم یکیش همین حضرت مولانا هستش آخ چه کیفی داره . برام بهشت و نعمت یعنی چهار زانو پای کلام بزرگانی اینچنین نشستن که فرشته ها باید کفشهای اینها رو جفت کنن. انسانی در آن اوج بلندی که به قول دکتر سروش سایه اش روی زمینه. یاحق
+ نوشته شده توسط سيروس در 84/10/03 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |
برای زندگی کردن چه دلیلی لازم است؟

خب ما بدون هیچ دلیلی می تونیم زنده بمونیم یعنی اینکه مجبوریم زنده بمونیم به احتیاجات بدنمون جواب بدیم و بخور و بخوابیم تا جسممون ادامه حیات بده! این که امر بدیهی بود اما اصل ماجرا اینجاست که اسم این فقط زنده بودنه و زندگی نیست! وقتی به اینجا رسیدیم قضیه گرفتاری درونی پیش میاد قضیه نارضایتی از خود قضیه گم شدن بین واقعیت و خیال بین زمین و آسمان بین شرق و غرب وجود بین این دنیا و اون دنیا و خلاصه بین عقل و دل!

تا امروز نفهمیدم زندگی چیه! هنوز در این حیرانی هستم دقیقا از بعد از اینکه فکر کردم حیران شدم! یادمه دوران کودکی و اوایل دوران نوجوانی هیچ حیرانی نداشتم آنچه بودم که باید باشم و این عدم فاصله و شکاف یک آرامش درونم ایجاد می کرد. ولی از آن زمان که فکر کردم هر روز بر تشویش و حیرانی ام اضافه شد. الان پیش مبلغ مذهبی برم (هر دین و مذهبی) سریع می خواد با نقل و بازگویی آنچه که از دیگران نقل شده من رو ساکت کنه. البته گاهی من می گم خوش به حال این آدمها و پیروان مقلدشون که هیچ دغدغه ای و سوالی ندارن و راحت زندگی می کنن!

میدان فکر کردن و جستجوگری و دنبال حقیقت رفتن، میدان سختی هستش و خیلی دلیری می خواد. نمی دونم کی من رو انداخت توی این میدان ولی می دونم یک چیزی در درونم بود از همان آغاز زنده بودن، که دکتر شریعتی اون رو تشدید کرد و من رو ترغیب کرد به بیشتر فکر کردن و اندیشیدن تا اینکه اندیشه ها رو خوندن، افروختن آتش شک و سوزاندن بی محابای هر چه که بی دلیل و منطق در وجودم ریشه کرده و بعد از اون تاکید دکتر سروش بر تعلق و خردگرایی مزید بر علت شد.

حالا من موندم و تنهایی و حیرانی ! برای من الان تنها دلیل زندگی، وجود پاک نیمه وجودم هستش که خیلی دوستش دارم. وگرنه تحمل تنهایی و حیرانی و سرگشتگی واقعا سخته البته شاید سختی اش با بودن در این کشور و جامعه دو چندان میشه!

+ نوشته شده توسط سيروس در 84/09/29 و ساعت 3:52 بعد از ظهر |
خیلی وقتها دیدن و قضاوت کردن و رد و قبول چیزی خیلی ساده هستش ولی وقتی می خوای خودت اینکار رو انجام بدی تازه می فهمی چقدر سخته! نوشتن شاید به نظر ساده ترین کار بیاد ولی وقتی تازه قلم به دستت میگیره یا دستات رو میزاری روی کیبورد تازه می فهمی چقدر سخته واقعا سخته مخصوصا نوشته هایی که در معرض دید دیگران باشه. خودم بیشتر وقتها با دلم می نویسم و کمتر با عقلم پاک نویس میکنم. امید که روزی نویسندگان و اصحاب فکر و اندیشه در ایران قدر دونسته بشن و صدر بنشینن. یا حق

+ نوشته شده توسط سيروس در 84/08/28 و ساعت 9:18 قبل از ظهر |