در سال جدید مطلبی ننوشتم به دلایل متعدد از جمله می تونم اشاره کنم به :
۱- نوشتن و روزآمدن نمودن وبلاگ واقعا کار سختی هستش و واقعا دست مریزاد به کسانی که وبلاگشون رو به روز می کنن. خب نمی تونم به حجم بالای کار خودم و گرفتاریم اشاره نکنم ولی به هر حال می دونم اینها همش بهانه بوده.
۲- گاهی هوس نوشتن می کردم و مطالبی به سرعت توی ذهنم و گاهی هم قلبم میگذشت ولی خب درست تو همون مواقع جسمم اونقدر خسته بود که نمی تونستم مجبورش کنم حرفمها رو اینجا به ثبت برسونه .
۳- توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد که خب خیلی هاش تکراری و روزمره بوده ولی خب بعضی هاش هم واقعا روی روحیه و حس و حالم گاهی حتی جانم تاثیرات زیادی داشته از جمله:
۱-۳- مرگ آره مرگ که میخوام توی فرصتی مناسب در موردش بنویسم . این اتفاق ساده و دم دستی و هر روزه و در عین حال حیران کننده و پر رمز و راز. دوباره مرگ یکی از کسانی که میشناختمش ، مرگ دوست و رفیق دوران بچگی و نوجوانی که باز هم اگه حسش بود توی مطلب جداگانه در موردش می نویسم ، چند وقتی هستش که مرگ رو توی نزدیکیم حس می کنم و با مرگ کسایی که میشناختمشان بیشتر حیران میشم. خب مرگ این دوستم خیلی منو حیران و تا مدتی گرفتار خودش کرد.
۲-۳- افزایش مسئولیتهای شغلی ام . در این مورد ترجیح می دم این فضا رو بیشتر از این اشغال و آلوده نکنم و توضیح ندم .
۳-۳- تغییر و جابجایی و خانه به دوشی و داستان تکراری آژانسهای مسکن و اینکه آقا چقدر پول داری و بعد تازه اجازه میدن بشینی روبرو شون و کلی خالی بندی و واقعا متنفرم از حتی تکرارشون و بازگو نمودنشون. خدایا روزی برسون که مستاجرها و موجرها حداقل همدیگر رو آدم حساب کنن البته شاید بیشتر دومی اولی رو.
۴- امشب یعنی بهتر بگم امروز که الان ساعت نزدیک ۴ صبح روز ۲۱ ماه رمضون هستش من حس پیدا کردم که بنویسم . راستش بعد از کمی تلاش در جهت بازسازی روح البته توی همین خونه گوشه حال نشستم . عزیزم خواب بوده و من سعی می کردم بدون سر و صدا گرفتاریهام رو بندهای روحم رو خرابی جانم رو خلاصه حیرانی ام رو با حضرت حق در میون بزارم و خدا وکیلی سعی کردم چیپ بازی در نیارم و یه ذره گدایی چیزهای درست و حسابی رو بکنم.
۵- خوشحالم و شاید همین حس و حال و اعمالم توی امشب باعث شد بتونم کمی بنویسم. راستش یه وقتهایی اذون مسجدمون با من بود و خلاصه روی اون احساسی که داشتم و گاهی از یادم میره ، اون موقعا هر روز اذون نمی گفتم، چون معتقد بودم باید حسش باشه و یه ذره ای سلامت روح و جان هم باشه تا به آدم بچسبه . خب چیکار کنیم اون زمان بچه بودیم ولی حالا بزرگ شدیم و کلی توجیه یاد گرفتیم. بگذریم امشب هر چه بود باعث شد که این صفحه رو به روز کنم. سعی ام اینه که حسم رو زنده کنم تا بتونم گاهی بنویسم و گوشه ای از وجودم رو آروم کنم. یاحق